آغاز با يك شعر

حس غريب


و من برخواهم گشت
تا رفتنم را به سرانجام تفسير كنم
نه چگونه رفتنم را، كه بي پر پرواز ممكن شد
كودكيم را ميگويم، شايد هم پيريم را !
چه نفسگير بود، اما بيهدف ممكن گرديد
نميدانم چرا انديشهام با علتها گره نميخورد
با سئوال چرا
صبر كن باز حس عجيبي يافتم
ميشنوم كه كسي ميگويد
از خود عبور بايد كرد
چرائيش را نميدانم، اما صدايش را ميشنوم
رفت، صدا را ميگويم ولي چه غمگين بود گامهايش
نكند مرا نديد، يا پنداشت كه نيستيم سخره ميگيرد هستيم را
باز همان حس تنهايي سراغم ميآيد، اين بار آهستهتر
تحمل اين همه پريشان حالي را ندارم
بايد ... پنجره را بگشايم، پنجره دلم را هم
تا شايد پرنده غريبم بر آسمان ديگري به جولان درآيد
و بودنم را دليلي بر رفتنم تعبير كنم

/ 1 نظر / 23 بازدید
Mohsen

Hi Sir, That's great!!! You are perfect, go on you will be a very terrefic poet in the future I enjoyed a lot Huuuuuuuuuuuuuuuuuh